گذرگاه
سلام خیلی وقت بود که مطلبی نذاشته بودم حالا بااین که از روز بزرگداشت کوروش بزرگ گذشته دلم می خواد شعری که چند وقت پیش شنیدم را بزارم هرگز نخواب کوروش بعد از آن همه خوردن خوابیدن خوش گذراندن حالا ناچاربود مدتی را در خلوت بنشیند و فکر کند. روزها و شب ها را در یک فضای تنگ و تاریک به سکوت نشست. تنهایی آزارش می داد. اما باید تحمل می کرد. احساس کرد تغییر ی در حال رخ دادن است. اما هنوز نمی دانست ماجرا چیست! شعاع کم رنگ نوری فضایش راروشن کرد. بازحمت, اول شاخک هایش را و بعد دست و پایش را بیرون آورد.ناگهان متوجه شد صاحب دوبال زیبا و رنگارنگ شده است.اکنون او میتوانست پرواز کند. با خود گفت:آن همه تحمل سختی به این پرواز و زیبایی می ارزید. من از خواب کدام ستاره می آیم که چنین به بوی دستان تو آغشته ام؟ دست هایت را دوست می دارم آنگاه که درترنم سبزخواهشی معصوم مرا به خود می خواند در حضور توشوکت راضی است و در نگاهت برکت آفتاب من با تو درنگ میکنم که درتو منزلتی یافته ام تو به گونه ای ناباور در وسعت تمام لحظه های من تکرار میشوی با چشمانی به رنگ باران و هزاران ستاره در دست در سزه زار خلوت خویش روحت را به من می بخشی و در ازدحام گم میشوی در چشمان کودک باستانی آن سوی آیینه تجربه ای مشکوک همانند نوری لرزان کور سو میزند آه در تداوم این همه سال از چند قرن گذشته ایم از چند آبادی ؟ نگاه کن باز چگونه اجساد پوکیده را زندانی کرده اند برای ارواح مقدسی که خود باهم بودن را نیک می دانند در من حلول کن باد اندام های مرا باخود می برد در من حلول کن که هرگز باور نکرده ام ابدیت را در تقابل دو آیینه خدایا به من توفیق تلاش درشکست صبر در نومیدی رفتن بی همراه کار بی پاداش فداکاری در سکوت دین بی دنیا عظمت بی نام خدمت بی نان ایمان بی ریا خوبی بی نمود عشق بی هوس تنهایی در انبوه جمعیت دوست داشتن بدون ان که دوست بدارند روزی کن زندگی از سه جزء تشکیل شده است : آنچه بوده ، آنچه هست و آنچه خواهد بود بیائید تا از گذشته برای حال استفاده کنیم و درحال چنان زندگی کنیم که زندگی آینده بهتر باشد زندگی همیشه یک ماجراست چه با عشق بگذرد وچه با ترس . ترس زندگی را محدود میکند ..."نه" عشق آزادی زندگی است..."بله"...بگو "بله". " بیا دریا شویم" اثر لئوبوسکالیا . . . آن هنگام که بدون پیکار به بابل در آمدم مردم با خوشحالی به پیشوازم آمدند در کاخ پادشاهان بابل بر تخت شاهی نشستم . به اراده ی مردوک دل های پاک مردم بابل خواهان من شد ند... چون من اورا گرامی داشتم. سپاه بزرگ من بدون آنکه به مردم بابل رنج وصدمه ای وارد شود وارد بابل شد . من از دیدن وضع بابل وجایگاه های مقدسش ناراحت شدم ... من برای برقراری صلح کوشیدم. نبو نید با مردم در ماندهی بابل چون بردگان رفتار میکرد کاری که اصلا سزاوار نبود. من برده داری را بر انداختم وبه بدبختی آن ها پایان دادم. به فرمان من همه ی مردم در پرستش خدای خود آزاد شدند و کسی آن ها را نیازرد وهیچ کس به حق مردم دست درازی نکرد. مردوک از رفتار من خشنود شد. مردوک به من که ستایشگر او هستم و به کمبوجیه پسرم و به سپاهیان من برکت داد. ما همه در صلح و دوستی و به شادی اورا ستودیم . به فرمان اوست که همه ی پادشاهان بر تخت شاهی نشسته اند . . . . فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی که را که بسته بودند دوباره باز کنند واحترام ایزدان را به جای آورند تمام مردمانی که آواره شده بودند به جای خود باز گرداندم. و خانه های ویران آنها را دوباره ساختم . ونیز پیکر ایزدان سومر واکد را که نبو نید بر خلاف نظر مردوک به بابل آورده بود باخرسندی وبرای رضایت مردوک به نیایشگاه های مردم بازگرداندم. امیدوارم که همه ی دل ها شاد شوند امیدوارم که همه ی ایزدان که جایگاه های آنها را احترام کردم هر روز در پیشگاه خدای بزرگ زندگانی دراز را برایم آرزو کنند و آرزوی برکت برای من داشته باشند. و مراتب احترام کورش شاه و پسرش کمبوجیه را به مردوک اعلام کنند . بدون شک مردم بابل بااین اقدامات شاه را گرامی داشتند من برای همه ی جامعه ای پر از آرامش آماده کردم و دوستی ومهر را به تمام مردم هدیه دادم ... بخشی از منشور حقوق بشر کوروش کبیر خدایا.. خدایا بهمون کمک کن تا بتونیم ارزش برخی از آدم ها را بدونیم خدایا کمکمون کن تاقدرت... من بودم من هستم. وتا آخر زمان خواهم بود. زیرا وجود مرا پایانی نیست. من راه خود را از میان فضا های بیکران گشوده در دنیای خیال پر کشیده ودر آن بالا به حلقه نور نزدیک شده ام. با وجود این بنگرید چگونه اسیر ماده ام. من برای همیشه بر این سواحل گام خواهم زد در میان ماسه و کف. مد بلند دریا رد پای مرا خواهد زدود وباد کف را خواهد سترد. اما دریا و ساحل برای همیشه باقی خواهد ماند. جبران خلیل جبران 
میهن جوان ندارد
حتی دگر دماوند
آتشفشان ندارد
دارا کجای کاری؟
دزدان سرزمینت
بر بیستون نوشتند: اینجا خدا ندارد
دیو سیاه در بند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیرو کمان ندارد
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
اما چه سود اینجا
نوشیروان ندارد
کو آن حکیم توسی
شاهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما ، دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش
ای مهر آریایی
بی نام تو وطن نیز
نام و نشان ندارد




| Design By : Night Melody |


