گذرگاه

 

 

بعد از آن همه خوردن خوابیدن خوش گذراندن حالا ناچاربود مدتی را در خلوت بنشیند و

فکر کند.

روزها و شب ها را در یک فضای تنگ و تاریک به سکوت نشست. تنهایی آزارش می داد.

اما باید تحمل می کرد.

احساس کرد تغییر ی در حال رخ دادن است. اما هنوز نمی دانست ماجرا چیست! شعاع

کم رنگ نوری فضایش راروشن کرد. بازحمت, اول شاخک هایش را و بعد دست و پایش را

بیرون آورد.ناگهان متوجه شد صاحب دوبال زیبا و رنگارنگ شده است.اکنون او میتوانست

 پرواز کند.

با خود گفت:آن همه تحمل سختی به این پرواز و زیبایی می ارزید.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٦ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط آناهیتا ایمانی نظرات () |

Design By : Night Melody